نوشته شده توسط اندرو برَمهیل

مطمئنا رفتن از اور برای ابرام چالش بزرگی بود. اور که در نزدیکی بغداد امروزی است شهری بسیار مدرن و با امکانات رفاهی و آموزشی خوب و مکانی بسیار مناسب برای تجارت بود. برای مرد ثروتمندی مثل ابرام اور بهترین جا برای زندگی بود. در کتاب مقدس به ما گفته نشده است که آیا ابرام از زندگی در این مکان لذت میبرد یا نه. ولی گفته شده است که ابرام در میان انسانهایی زندگی میکرد که به جای خدای حقیقی بتها را میپرستیدند.

«مدتها پیش، اجداد شما یعنی تارَح و پسرانش ابراهیم و ناحور، در آن سوی رود میزیستند و خدایانِ غیر را میپرستیدند» یوشع ۲۴: ۲.

اور مکان مناسبی برای نزدیک شدن به خدا نبود و به همین دلیل خدا ابرام را فراخواند تا آن مکان را ترک کند. سفر ابرام در کتاب پیدایش بابهای ۱۱ و ۱۲ ثبت شده است و درسهای زیادی از این قسمت از کتاب مقدس میتوان یاد گرفت.

نکته اول این است که خدا میخواست او را امتحان کند. خدا هرگز به ابرام نگفت که قرار است به کجا برود. بنابراین وقتی ابرام اور را ترک میکرد نمیدانست به کجا میرود. عجیب به نظر میآید. مطمئنا خدا میتوانست پیش از سفر به ابرام درباره آن مکان بگوید، ولی این کار را نکرد. اما خدا انتظار ندارد که بندهاش کورکورانه کاری را انجام دهد و برای دلگرمی و تشویق ابرام به او درباره دو چیز وعده داد. خدا به ابرام گفت که آن سرزمین را به او نشان خواهد داد. به عبارتی به او گفت که در طول سفر با او خواهد بود و این موجب دلگرمی او میشد. وقتی بدانیم خدا همیشه با ماست این موضوع باعث اطمینان خاطرمان میشود. همچنین خدا به ابرام گفت که نام او را بزرگ خواهد ساخت و به او برکت داده و دیگران نیز از طریق او برکت خواهند گرفت. این وعدهها برای ابرام کافی بود تا با دلگرمی این سفر را شروع کند.

نکته دوم این است که ابرام لحظهای درنگ نکرد و مطابق خواست خدا شهر و خانه خود را ترک کرد. در کتاب مقدس چیزی در این باره گفته نشده است که ابرام پس شنیدن این موضوع سوالی از خدا پرسید یا مخالفت کرد. بلکه خانواده و هر چه داشت را جمع کرد و راهی سفر شد. بنابراین وقتی خدا از ما میخواهد کاری انجام دهیم باید ابرام و مثالی که از خود برای ما به جای گذاشته است را به یاد آوریم.

نکته سوم است است که این تغییر بزرگ در زندگی ابرام مطمئنا بر دیگران نیز تاثیر میگذاشت. تصور کنید که ابرام درباره این سفر میبایست با سارای که همسرش بود نیز صحبت کرد. زیرا او نیز میبایست با این سفر موافقت کند. همچنین باقی اعضای خانواده نیز میبایست محل زندگی و خانه خود را ترک کرده و با ابرام سفر کنند. بنابراین فقط زندگی ابرام تغییر نکرد. ابرام میدانست که با اطاعت از خدا نه تنها زندگی خود، بلکه زندگی اطرافیانش نیز تغییر خواهد کرد. شاید ابرام میبایست با خانواده خود صحبت کرده تا بتواند آنها را متقاعد سازد. ولی میدانیم که او مصمم به اطاعت از خواسته خدا بود.

در نهایت میبینیم که ابرام در سالهای بعد از سفر هرگز در رویای بازگرشت به شهر و خانه خود نبود. شاید بعضی از اعضای خانواده او آرزو داشتند به خانه بازگردند. ولی در کتاب مقدس هیچ اشارهای به این موضوع نشده است. بلکه گفته شده که آنها در کنعان که سرزمین جدیدشان بود ساکن شدند. هر انسانی میتواند با حسرت به گذشته نگاه کند. اما باید در زمان حال زندگی کنیم و به فکر گذشته نباشیم. ما باید به خدا خدمت کرده و فرامین او را عملی کنیم. باید ایمان داشته باشیم که وعده خدا درباره پادشاهی او روزی به وقوع خواهد پیوست و زمانی که مسیح بازگردد تمام مشکلات زندگی خود را در آن لحظه فراموش خواهیم کرد. دعا میکنیم آن روز هر چه زودتر فرا برسد.

«امّا او ابرام به وعدۀ خدا از بیایمانی شک نکرد، بلکه در ایمانْ استوار شده، خدا را تجلیل نمود. او یقین داشت که خدا قادر است به وعدۀ خود وفا کند» رومیان ۴: ۲۰-۲۱.